فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
469
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
و آرامش برقرار شد . السَّادَّة - ج سُدُد [ سدّ ] من العيون : چشمان ضعيف كه بينائى قوي ندارند . السَّادِج - مترادف ( السّاذِج ) است . اين واژه در زبان متداول رايج است . السَّادِح - فا ، مرد توانگر و فراخ روزى . السَّادِحة - مؤنث ( السادِح ) است ، ابر سنگين و پر دامنه كه هر چيزى را با خود بركند و ببرد . السَّادِر - فا ، - مِن الجِمَال : شترى كه از سختى گرما چشمانش خيره و ناتوان شده باشد ؛ « تَكَلَّمَ سَادِراً » : بى وقفه و بى انديشه سخن گفت . السَّادِس - فا ، - ( ع ح ) : ششم يا عددى كه در ميان پنجم و هفتم باشد . السَّادِسَة - مؤنث ( السادِس ) است . السَّادِن - ج سَدَنَة : خدمتگزار خانه ى كعبه ، دربان يا حاجب . السَّادَة - ساده ، آنچه كه نقش و نگار ندارد مانند ( قُماشٌ سَادَه ) : پارچه ى ساده ، آنچه كه آميخته با چيزى نباشد مانند ( ماءٌ سادَه ) : آب ساده . اين واژه فارسى است . السَّاذِج - مرد خوش قلب و ساده ، ج سُذَّج . سارَ - - سَوْراً [ سور ] الحائطَ : از ديوار بالا رفت ، - سَوْراً و سُؤُوراً الَيه : به سوى او برجست و خشمگين شد ، - الترابُ فى رَأْسِه : خاك بر روى سر او به گردش آمد و بالا رفت . سارَ - - سَيْراً و تَسْيَاراً و مَسِيراً و مَسِيرَةً و سَيْرُورَةُ [ سير ] : شب هنگام به راه افتاد ، - ه و بِه : او را وادار به راه رفتن كرد ، - الدابَّةَ : سوار بر ستور شد ، - الكَلَامُ او الْمَثَلُ فِى النَّاس : آن سخن يا مثل در ميان مردم شيوع يافت و پخش شد ، - السنَّةَ : به روش سنت عمل كرد . سارَّ - مُسَارَّةً [ سرّ ] ه : به او راز گفت ، در گوشى با وى سخن گفت . سارَى - مُسَارَاةً [ سرو ] ه : با وى مفاخرت كرد ، فخر فروشى كرد . سَارَى - مُسَارَاةً [ سري ] صاحبَه : با او شب را راه پيمود . السَّارِب - فا ، آشكار و نمايان ، آنكه در زمين به راه خود ادامه دهد . السَّارِبَة - مؤنَّث ( السَّارِب ) است ، - مِن الظِّبَاءِ : آهوئي كه به چراگاه خود رفته باشد . السَّارح - فا ، چراننده ى شتران ، سُتور ، چهارپا . السَّارِحَة - مؤنث ( السّارح ) است ؛ « ماله سَارِحَةٌ و لَا رَائِحةٌ » : او چيزى ندارد ، بينواست . سارَعَ - مُسَارَعَةً [ سرع ] اليه : با شتاب به سوى او رفت ، - في الأَمْرِ : در آن كار كوشيد . سارَقَ - مُسَارَقَةً [ سرق ] ه النَّظَرَ : زير چشمى به يكديگر نگاه كردند بطوريكه ديگرى نفهمد ، - النّظَرَ الَيْه : ناگهان مترقب وى شد تا به او نگاه كند . السَّارِق - ج سَرَقَة و سُرَّاق و سَارِقُون : فا ، دزد . السَّارِقَة - ج سَوَارِق : مؤنث ( السَّارِق ) است . السَّارُوقَة - في اصطلاح النجَّارين : ارّه ى كوچكى است ويژه ى نجّاران . السَّارِي - ج سُرَاة [ سري ] : فا ، آنكه در شب راه پيمايد ، - ( ح ) : شير . السَّارِيَة - مؤنث ( السَّاري ) است ؛ « الأَمْراضُ السَّارية » ( طب ) : بيماريهاى واگير ، واگيردار ، - ج سَوَارٍ : استوانه يا ستون ، گروهى كه شبانگاه به راه افتند ، ابرى كه به شب آيد ، - عِنْدَ الملَّاحِين : و در اصطلاح ناويان به معناى دكل كشتى است . ساسَ - - سِيَاسَةً [ سوس ] الدوابَّ : ستوران را مهتري و تيمار كرد ، - الْقَومَ : امور آن قوم را عهده دار شد ، - - سَوْساً الطَّعَامُ : در غذا كپك افتاد ، - الخَشَبُ : چوب بر اثر موريانه پوسيده شد ، - تِ الشَّاةُ : شپشك در گوسفند بسيار شد . السَّاس - [ سوس ] : مترادف ( السَّائِس ) است ، هر چيز خورده شده يا پوسيده . اصل اين واژه ( سَائِس ) است . ساطَ - - سَوْطاً [ سوط ] ه : او را با تازيانه زد ، - الشيءَ : آن چيز را آميخت ، - الأَمْرَ : آن چيز را پشت و رو كرد ، - الْحَربَ : به جنگ پرداخت ، - سَوَطَاناً تْ نَفْسُه : دل او گرفت ، - اللَّبنُ و نحوُه : شير و مانند آن روان و آبكى شد . اين تعبير در زبان متداول رايج است . ساطَى - مُسَاطَاةً [ سطو ] الرجُلَ : بر آن مرد سخت گرفت ، به او ارفاق و مهربانى كرد . السَّاطِر - قصّاب ، گوشت فروش ، سلَّاخ . السَّاطِع - درخشنده ، درخشان . السَّاطُور - ج سَوَاطِير [ سطر ] : ساطور ، كارد بزرگ كه با آن گوشت را بُرند . السَّاطِي - [ سطو ] : فا ، اسب گام بلند ، اسبى كه بهنگام دويدن دم خود را بلند كند . ساعَ - - سَيْعاً و سُيُوعاً [ سيع ] الشيءُ : مترادف ( صَاعَ ) است ، - الْمَاءُ : آب به گونه ى سرگشته بر روى زمين روان شد . ساعَى - مُسَاعَاةً [ سعي ] ه : با وى مسابقه ى ( دو ) داد و بر او چيره شد . السَّاعَاتِيّ - [ سوع ] : ساعت ساز ، ساعت فروش ، تعمير كار ساعت . السَّاعَة - ج سِيَاع و سَاعَات [ سوع ] : ساعت ، شصت دقيقه ، اكنون ؛ « اقْضِنِي حَقِي الساعَةَ » : هم اكنون حق مرا بده ؛ « مِنْ سَاعتِه » : فوراً ، بى درنگ ، قيامت يا روز واپسين ، كنتر برق ، كنتر آب ؛ « السَّاعَةُ الرَّمْلِيَّة » : ساعت شِنى ؛ « السَّاعَةُ الشمْسِيَّة » : ساعت خورشيدى كه با سايه حركت مىكند . ساعَدَ - مُسَاعَدَةً [ سعد ] ه على الأمرِ : در آن كار به او كمك و يارى كرد . السَّاعِد - ج سَوَاعِد : فا ، رئيس ؛ « ما لَهُم سَاعِدٌ يَعْتَمِدُونَه » : رئيسى ندارند كه معتمد آنها باشد ، ساعد دست كه ميان آرنج و مچ دست است ؛ « هو سَاعِدُه الايْمَن » : او مورد اعتماد وى است ، مجراى آب به رودخانه يا دريا ، مجراى مغز استخوان ، مجراى شير در پستان ؛ « سَاعِدَا الطَّيرِ » : بالهاى پرنده ؛ « طَائِرٌ شَدِيدُ السَّوَاعِد » : پرنده اى كه بالهاى نيرومند دارد .